صد و هشت

من امشب بعد سه سال، برای اولین بار تونستم پیاده، از خیابون بالای کوچهمون تردد کنم. (البته خلوت بود)
این مغازهی یه زوج مسن بود. هردو آدم های بزرگ و اصیلی بودن. زن عمو چند ماه قبل از اون اتفاق مریض شده بود و بعداً تنش های ایجاد شده باعث شد آدرنالینش بره بالا؛ بعدم کارش به بیمارستان و کما و.. کشید و در نهایت فوت شد:( زن عمو زنی بزرگ، اصیل، همیشه شیک پوش و عاشق خانه و خانواده بود. ما رو هم خیلی دوست داشت. هنوز جنازهاش توی سردخونه بود که یه عده از مشرکان لینک گروه دخترخالم رو پیدا کردن، وارد شدن و هر حرفی که لایق خودشون و خانوادهشون بود به این زن نسبت دادن. بعد از فوت زن عمو، عمو مریض و خونه نشین، و چراغ این مغازه هم برای همیشه خاموش شد.. اینجا تنها مغازه روستا بود که لواشکهایی با تصویر بازیگران سریال جومونگ داشت؛ همون لواشکهایی که برای بچهها کلی خاطره ساخته بودن.. دلتنگ اون روزا شدم💔