من رسم‌ورسوم‌مون رو خیلی دوست دارم؛ چه برای عروسی، چه برای عزا.

اوایل خرداد که محسن خودکشی کرد، خب هیچ‌کس حال و حوصله نداشت. با این حال، همه کارها از پزشکی قانونی، کالبدشکافی و گواهی فوت گرفته تا آوردن شناسنامه از اون خونه‌ای که هنوز آثار اون اتفاق توش دیده می‌شد، هماهنگی با سردخونه روستای کناری، تهیه غذا، خرما و...همه این کارها به عهده ما بود. و البته پسرعموهای خانواده داغدار.

اون موقع تازه متوجه شدیم پدر خانواده یه بدهی بزرگ داره؛ حدود پونصد، ششصد میلیون. ما کلا رسم داریم، چه توی عروسی‌ها و چه توی عزا، به خانواده پول کمک می‌کنیم؛ ولی وقتی فهمیدیم اوضاعشون این‌قدر سخته، دیگه مثل همیشه پول ندادیم، هرکسی هرچقدر از دستش برمی‌اومد بیشتر کمک کرد تا یه باری از روی دوششون برداشته بشه و خداروشکر این پول جمع شد و بدهی‌شون کامل تسویه شد.

یه رسم دیگه‌مون هم اینه که تا چهل روز، چون خانواده داغدار حال و حوصله آشپزی ندارن، اقوام با هم هماهنگ می‌کنن و هر روز یه خانواده براشون غذا درست می‌کنه و می‌بره. این‌طوری تا چهل روز خیالشون از بابت غذا راحته و لازم نیست درگیر این چیزها بشن.

یه رسم دیگه‌مون هم اینه که وقتی یه خانواده داغدار میشه، تنهاشون نمی‌ذاریم. یکی دو هفته اول تقریبا هر روز بهشون سر می‌زنیم، بعدش تا چهلم یه روز درمیون و بعد از چهلم هم حداقل هفته‌ای یه بار. می‌ریم پیششون، باهاشون حرف می‌زنیم، کنارشون می‌شینیم و سعی می‌کنیم نذاریم خودشون رو تنها احساس کنن. واقعاً هم آروم‌تر می‌شن.

غم از دست دادن محسن اون‌قدر سنگین بود که حتی مشرکان هم با سر و صدای عزاداری ما از خونه‌هاشون اومدن بیرون. زن‌ها چون مردهاشون اجازه نمی‌دادن جلو بیان، فقط از بالای کوچه نگاهمون می‌کردن و گریه می‌کردن ( بعضیاشون با خانواده محسن نسبت خیلی نزدیکی دارن)

بعدا شنیدم که بعد از خاکسپاری، وقتی ما برگشته بودیم خونه، چند نفرشون رفته بودن سر مزار محسن. حتی تا چهلمش هم، تا جایی که شنیدم، لباس‌های تیره می‌پوشیدن.( ما رسم نداریم لباس مشکی بپوشیم)

یکیشون هم به مناسبت سومین سالگرد اون آقا، استوری‌ای با این مضمون گذاشته بود: «و خداوند کسانی که در قتل دست دارند، داغدار می‌کند و مثل تو بی‌گناه ازشون کم می‌کند» وقتی خانواده محسن توی سخت‌ترین روزهای زندگیشون بودن، چنین حرف‌هایی رو توی فضای مجازی منتشر کردن.

روز تشییع‌جنازه، برای اینکه برسیم قبرستون باید از یه مسیر خاکی، کنار زمین‌های کشاورزی اونا رد می‌شدیم. همون موقع با یکی از ماشین‌آلات کشاورزی مشغول درو بودن و گرد و خاک وحشتناکی بلند شده بود. مردم مجبور بودن با عجله از اون مسیر رد بشن، بعضیا هم کلا مسیرشونو عوض کردن و از یه راه خیلی ناهموار خودشونو به قبرستون رسوندن.