دیشب ساعت هشت رسید خونه گفت جمع کن ببرمت دور دور. صبح ساعت چهار و نیم حرکت کردیم. ده دقیقه فاصله گرفته بودیم که یادمون اومد طلاها رو که برای فروش قرار بود با خودمون بیاریم، یادمون رفته.

ساعت پنج بود. گفت باید راس ساعت پنج و نیم رفیقمو سوار کنم. گفتم تا اونجا نیم ساعته نمی‌رسیااا گفت می‌رسم. منم اومدم خیر سرم بهش ثابت کنم نیم ساعته نمی‌رسیم که به خودم اومدم دیدم رسیدیم ،رفیقش سوار شده و تازه دوازده دقیقه و چهل ثانیه هم از نیم ساعت باقی مونده🤣

ساعت هفت صبح رسیدیم. از هفت صبح تا همین الان تو این سوئیت تنهام😂 فقط یه بار اومد غذا آورد و رفت.

از اتاق میرم تو پذیرایی و از پذیرایی تو آشپزخونه. خلاصه که خیلی داره خوش می‌گذره.🤣