صد و بیست و هشت
همسر منم دقیقا مثل بابامه. بابام هیچ اختیاری نداره. الان دو سه ساله قراره اسباب کشی کنن برن اصفهان ولی بخاطر اتهام قتل صبر کردن. امسال که دیگه ما تبرئه شدیم و خواهرمم کنکوریه، قرار بود برن. بابام به بابابزرگم گفته بود که خونه رو نده اجاره ولی بابابزرگ بدون اطلاع به بابام، قرارداد رو تمدید کرد و دیگه نمیتونن برن تا سال بعد.
همسرمم همینطوره فقط کمتر. مثلاً اون شب نتونست بگه ما آمادگی مهمونی رفتن، اونم بدون اطلاع، اونم خونه یه زوج مسن رو نداریم و در عوض بی چون و چرا لباس پوشید که همراه مامانش بره. این چند روزه هم گیر داده به من که خونه خودمون آشپزی نکن برو خونه بابام میگم چرا میگه اونا دوست ندارن :)))
من اصلا توان دفاع از خودمو ندارم. مثلاً خواهر شوهرم یه روز دید دارم پله ها رو میشورم گفت مگه داداشم داره میاد گفتم آره خندید گفت آها پس بگو چرا داری تمیز کاری میکنی. نتونستم بگم من همیشه اینجا رو تمیز میکنم، یا به تو چه ربطی داره؟ فقط نگاهش کردم.
یا وقتی که خواهر زاده همسرم که دختر داییم میشه، تو کوچه با بچه ها دعواش شد. بخاطر کینه قدیمی مادرش و زن عموش زمین خوردنش رو انداخت گردن دختر عموش یعنی دختر اون یکی داییم. خواهر شوهرم همون موقع اومد تو حیاط ما. به من که اصلا اهمیت نداد و درو هل داد اومد تو. بعدم نشست کنار پدرشوهرم هی میگفت دختر فلانی(دختر داییم) اندازه یه خر بزرگ شده و با اون هیکلش تنه میزنه به دختر من، انقدرم زیادن انگار تخم میذارن. منظورش زنداییم بود که بچه پنجمیش الان دیگه داره یک ساله میشه.
من نتونستم بگم به تو چه؟ چرا به داییم توهین میکنی؟ چرا رعایت نمیکنی وقتی من اینجا نشستم داری دهنتو باز میکنی و هرچی دلت میخواد میگی؟ همون قدر که تو و شوهرت برام عزیزین اون یکی دایی و زندایی رو هم دوست دارم و بهشون احترام میذارم، حداقل جلوی من دهنتو ببند. ولی هیچ کدوم از این حرفا رو نزدم و فقط ساکت بهش زل زدم.
من همیشه عصرا میشینم دم در بازی بچه ها رو نگاه میکنم. اون روز بعد اینکه دختر داییم اومد تو حیاط شروع کرد به گریه و زاری که آی پام درد گرفت آی دارم میمیرم و این چرت و پرتا، پدرشوهرم صدام زد گفت پاشو بیا کارت چیه دم در؟ یه دفعه دیگه هم داد زد گفت پاشو بیا این چای رو درست کن ول کن کوچه رو. من خودم نتونستم جوابشو بدم ولی وقتی هم به همسرم گفتم فقط نگاهم کرد. حتی مامانمم از وقتی فهمید پدرشوهرم خوشش نمیاد من بشینم دم در چند باری تو کوچه بهم اخم کرد که یعنی دیگه نیا، بتمرگ تو خونه. اونجایی فشاری شدم که از وقتی دختر داییم بعد یه دوره کوتاه دوباره برگشته تو کوچه و با بچه ها بازی میکنه پدرشوهرم دیگه هیچ کاری باهام نداره و حتی خودشم میاد دم در میشینه.