صد و بیست و نه
خواهرم بعد یک سال و چند ماه امروز با خیال راحت از خواب بیدار شد و خودشو با فضای مجازی خفه کرد. فردا کنکور داره و در کنار استرسی که داره، خیلی خوشحاله که دیگه درس نمیخونه.
چقدر شرایط ما با اینکه دوقلوییم با هم فرق داره؛
من پنج ماه از عروسیم گذشته و دارم به جدایی فکر میکنم، شب و روزم یکی شده، چنتا تک توی کارنامهام پیدا شده که شهریور ماه باید برم پاس کنم ولی حتی روم نمیشه تو چشمای مدیر مدرسه نگاه کنم چون وقتی برم اونجا کادو و لوح تقدیر شاگرد اولیمو میده (نوبت اول) و میگه حالا بفرما بشین سر جلسه امتحان و چهار پنج تا تکی که آوردی رو پاس کن تا شاید بتونی دیپلم بگیری، دانشگاه پیشکش.
خواهرم ولی بدون فکر به خونه و زندگی و شوهر و خانواده شوهر و.. فردا میره کنکور میده و راحت میشه. اگر فرهنگیان قبول شد که عالی میشه براش چون خانواده هیچ مخالفتی ندارن، اگر هم دولتی یا نیمه دولتی قبول شد با یکم اصرار و قهر و لجبازی راضیشون میکنه و میره دنبال درسش. بهش حسادت نمیکنم فقط دوست داشتم منم شرایطم حداقل یکم نزدیک بهش بود.
نوبت اول معدلم نوزده و پنجاه و شیش شد و اگر برای نوبت دوم حفظش میکردم خیلی راحت دانشکده نجف آباد اصفهان رو میوردم ولی اون عروسی لعنتی گند زد به کل برنامه هام. با اینکه خواهرم یکی از کسایی بود که با به تعویق انداختن عروسی مخالف بود و مدام به مامانم میگفت «به حرفش گوش نده این دنبال بهانهس» ولی من خیلی خوشحالم براش و امیدوارم یه رشته خوب قبول بشه.