صد و سی و پنج
میل شدیدی به گریه کردن دارم ولی گریهم نمیاد. میرم تو حیاط دوست دارم برم تو خیابون، میرم تو خیابون دوست دارم برم تو حیاط خونه عمو حجی، اونجا که میرم دوست دارم برگردم خونه. برمیگردم خونه و دوباره این احساسات مزخرف هی تکرار میشن.
اون روز داشتم به شوخی به دختر داییم که خیلی کوچیکه میگفتم من میخوام برم خونه خالم تو هم میای؟ یهو مادرشوهرم و برادرشوهرم باهم گفتن چرا بری؟ بری چیکار؟
امروزم که از خونه بابام برگشتم مثل خیلی وقتایی دیگه قیافه گرفته بودن. خسته شدم. خیلی مودیان این خانواده. صبح که میرم خونشون اول باید چهره ها رو چک کنم، بعد به لحن حرف زدن دقت کنم و بعد به رفتارشون. که ببینم امروز رو چه مودی هستن. مود خوب مود متوسط یا مود بد.
اگه خوب باشه که هیچی، اگه متوسط باشه میشه تحمل کرد. ولی اگر بد باشه باید کلی باهاشون حرف بزنم به شوخی های بامزه و بیمزه شون بخندم، بلکم رفتارشون تغییر کنه. به همسرم میگم میگه ارثیه عمه هامم همینطورین. اعصابم ضعیف شده از دستشون