صبح رو به روی کانون خاله پری رو دیدم. همین که خواستم برم سمتش اشاره کرد گفت نیا. رد نگاهش رو گرفتم رسیدم به شوهر بیشرفش. پنج دقیقه بعد رفت اون سمت خیابون توی نوبت نونوایی و اشاره کرد برم پیشش. خیلی بغض داشتم ولی چون نمی‌خواستم گریه هامو ببینه خودمو کنترل کردم. سراغ همه رو ازم گرفت و وقتی فهمید دایی اینا اسباب کشی کردن، فکر کنم چون نتونست بره ببینتشون گریه‌ش گرفت. مدام بابابزرگم رو که اون طرف خیابون بود با حسرت نگاه میکرد. یه چند باری میخواست بره به طرفش ولی نتونست چون یکی از اونا دم در کانون ایستاده بود و ممکن بود راپورت بده. وقتی فاصله مون با خاله فقط پنج شیش متر بود و نمی‌تونستیم بریم پیشش احساس میکردم راه نفسم بسته شده.

بعد کلی گریه و حسرت اومدیم خونه و ساعت حدود یک`یک و نیم بود که با توقف تراکتور توی کوچه و سر و صدای بعدش رفتم توی ایوون. چیز زیادی ندیدم ولی انگار اتفاق بدی افتاده بود. چون سر و صدا از در خونه عمو احمد و آقایی که افتاده بود کنار تراکتور هم قد و قواره عمو احمد بود خیلی ترسیدم. رفتم پایین و دیدم دو تا از اهالی میخواستن از کوچه ما برن خونشون که وقتی میرسن به دست انداز، اونی که نشسته بود روی صندلی کناری پرت میشه پایین و نیمه بیهوش میشه. موقعی که من رسیدم با یه ملحفه یه سایه بون کوچیک درست کرده بودن براش و به پهلو خوابونده بودنش. همین موقع ها بود که بابابزرگ هم اومد کنارش و وقتی دید ترسیده مدام می‌گفت مشهدی نترس چیزیت نیست الان آمبولانس میرسه و... اون بنده خدا هم که نای حرف زدن نداشت فقط دست بابابزرگ رو گرفت گفت زنگ بزن خونه‌م بیان. بابابزرگ هم گفت نه، حالت خوبه اونا بیان نگران میشن. بابابزرگ انگار شرایط رو فراموش کرده بود ولی مامانم که میترسید خدایی نکرده بلایی سرش بیاد زنگ زد به خانواده‌اش. آخه چند نفر از مشرکان دور تر ایستاده بودن و اگر خدایی نکرده دور از جونش اتفاقی براش میوفتاد میگفتن ما بالای سرش بودیم و کشتیمش

اینم از اوضاع فعلی ما