صد و پنجاه و سه
دیشب خواهر دوقلوم اومد پیشم. یه دونه سیب زمینی بزرگ آورده بود که سرخ کنه و بخوره. هی سعی میکردم حواسمو پرت کنم ولی مگه میشد؟ حتی بوشم خوشمزه بود😂 خلاصه اومد نشست کلی تعارف کرد و گفت که دنیا دو روزه و.. و بالاخره منو قانع کرد که بخورم. با کلی عذاب وجدان شریکش شدم و سیب زمینیارو خوردیم. انقدررررر ناراحت شدم که رژیممو شکستم که شب خواب دیدم راه افتادم تو روستا و فقط هی راه میرم همه میگن بسه دیگه من داد میزنم میگم نههه من باید پیاده روی کنم😂🤦♀
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور ۱۴۰۵ ساعت 16:3 توسط مَرضیه
|