صد و پنجاه و نه
خواب دیدم خبر آوردن آبجی کوچیکه و یه نفر دیگه که اسمشو یادم نمیاد، شهید شدن. آبجی کوچیکه من خیلی دختر مظلوم و ساکتیه بخاطر همین همیشه سعی میکنم هواشو داشته باشم. چیز زیادی یادم نمیاد فقط یادمه دو نفر دستامو گرفته بودن ولی بازم میزدم تو سر و صورتم. انقدر حالم بد شد که از خواب پریدم. صدای اذان گوشیم بلند شده بود. برگشتم نگاه کردم دیدم تو رختخوابش نیست. صداش زدم دیدم رفته وضو بگیره نماز بخونه.. از زمانی که کلاس دوم بود شروع کرد به نماز خوندن و تا الان که میره کلاس نهم، هیچ نماز قضایی نداره.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۵ ساعت 10:17 توسط مَرضیه
|