هجده
هنوز یک هفته هم از رفتن حسین نگذشته ولی انگار چند ساله که ایل داغداره.
حسین بیست و هفت سالهای که یکی دو ماه پیش به خانواده گفته بود قصد تشکیل خانواده داره و مادری که در آرزوی دیدن عروسش، چشم به فردای حسین داشت؛ اما اجل مهلت نداد و حسین عزیز، حجله نرفته، با دست های حنابسته، رهسپار خاک شد.
چهارم مهر ماه، جسم بی جون حسین روی دوش مردم به سمت قبرستون رفت؛ هیچکس باورش نمیشد حسینی که داشته میرفته عروسی رفیقش، نرسیده به شهرکرد بره زیر تریلی و به سختی جسدش رو از ماشین خارج کنن. مسیر یک کیلومتری تا قبرستون ترافیک شد و مردم انقدر توی بهت مرگش فرو رفته بودن که ماشین ها رو رها کردن و بر سر و سینه زنان برای آخرین خداحافظی آماده میشدن.
نسبت چندان نزدیکی نداشتیم ولی وقتی نِیزن «آهای گل» میخوند و خانوادهش با چهره های شکسته و شونه های افتاده، براش میرقصیدند، دل هر بینندهای آتیش میگرفت.
روحش شاد. 💔