موقعی که دوقلو های داییم به دنیا اومدن دکترا گفتن احتمال زنده موندن پسر خیلی کمه و لطف خدا بود که با کلی مراقبت و شرایط حساس زنده موند ولی متاسفانه حالت سرش گرد نیست و تقریبا صافه و الان سیزده ساله که زیر نظر دکتره و هر چند وقت یکبار باید بره اصفهان نوار سر و... بگیره. این که پسر داییم توی مدرسه و کلا اجتماع توسط بچه ها و گاهی حتی بزرگتر ها مورد تمسخر قرار میگیره که خب یه چیزه واضحیه ولی چیزی قلبم رو به درد میاره و هر بار بهش فکر میکنم دوست دارم تا مدت ها بخاطرش گریه کنم، اینه که حتی توی خونه هم بخاطر شرایط خاصش اذیت و مورد تمسخر قرار میگیره.

داییم که چون سر کاره دیر به دیر میاد خونه ولی زنداییم به عنوان زنی که کلی ادعاش میشه و مدام از کلمات به قولی قلمبه سلمبه استفاده می‌کنه، به شدت رفتار زشتی با پسرش داره. برای خرید عید اون سه تا بچه رو برده بود و به هادی گفته بود تو نیا، خودم برات لباس میخرم! یا اینکه ما همه می‌دونیم هادی بخاطر شرایط و بدن ضعیفش نمیتونه مثل هم سن و سال هاش کار های سخت انجام بده ولی متاسفانه زنداییم هروقت که نوبت سهمیه آردشون میشه، هادی رو با یه فرغون راهی اون سر روستا می‌کنه و این در حالیه که این حرکت حتی برای پسر عمه‌ی من که کلاس دهمه و استخوان بندی درشتی داره هم قفله. چون حمل آرد با فرغون اونم این فاصله طولانی واقعا طاقت فرساست. امروز که رفته بودم توی خیابون نگاهم افتاد به بچه ها که داشتن توی کوچه بازی میکردن و بچه های داییم رو دیدم. اون سه تا با لباس های مرتب و نو داشتن بازی میکردن و هادی با یه شلوار کردی و دمپایی های فیبری که دیگه چیزی ازشون باقی نمونده بود، داشت بازی بچه ها رو نگاه میکرد. مواقعی که بچه ها توی خونه با هم دعواشون میشه کسی که باید جمع رو ترک کنه و توی سرما و گرما برای تموم شدن دعوا جمع رو ترک کنه و بره توی ایوون بشینه هادیه و انقدر این کار براش تکرار شده که عادت کرده و هربار که دعواشون میشه بدون هیچ حرفی جمع رو ترک می‌کنه! یادمه بچه که بود عادت داشت انگشت های اشاره‌اش رو جفت میکرد و میمکید. زنداییم پسر بچه سه ساله رو با ضرب و زور می‌گرفت و وسط گرمای تابستون، دستکش های بافت دستش میکرد و مچ دستکش ها رو با نخ و سوزن کوک میزد که یه وقت از دستش در نیاره و کلی تبعیض و آزار و اذیتهای دیگه که اگر بخوام بگم طولانی میشه.

حالا میرسیم به بحث درس خوندن هادی که بیشتر از هرچیزی ذهنم رو درگیر کرده. هادی هوش خیلی بالایی داره و فکر کنم بخاطر اینه که داییم هم دوران ابتدایی رو سه سال جهشی خونده. هادی اعداد سه و چهار رقمی رو خیلی راحت جمع، تفریق، ضرب و تقسیم می‌کنه و با اینکه ریاضیش خوبه ولی خودش چندان علاقه ای به درس نشون نمی‌ده و زنداییم عوض اینکه به این استعداد هادی بپردازه و تشویقش کنه که درسش رو بخونه، مدام تنبلیش رو توی بقیه درس ها و البته ظاهرش رو به روش میاره و دعواش می‌کنه. مواقعی هم که با خواهرش با هم درس میخونن و بخاطر صدای بلند با هم دعواشون میشه، طبق قانون زنداییم اولویت با خواهرشه و هادی باید بره توی ایوون یا حیاط و یا حتی خیابون؛ اونم توی سرمای زمستون! چند وقت پیش هم بخاطر نمره بدی که گرفته بود زنداییم با بی رحمی تمام و بدون توجه به اشک هاش و درحالی که هادی به پاش افتاده بود کتاب هاش رو پاره کرد و چند روزی نذاشت بره مدرسه. سیزده ساله که سعی می‌کنه با این روش های خشونت آمیزش هادی رو به قول خودش سر عقل بیاره ولی متاسفانه فقط داره اونو تبدیل به آدم عقده‌ای می‌کنه که وجودش سراسر کینه شده.

متاسفانه زنداییم نفوذ خوبی روی داییم داره و زیاد نمی‌ذاره داییم توی تربیت هادی تاثیر گذار باشه و البته شغل داییم هم مزید بر علت شده.

چند روزیه به فکرم که با اورژانس اجتماعی تماس بگیرم و گزارش این زن احمق رو بدم ولی بخاطر شرایط فعلیمون کاری ازم برنمیاد💔