بیست و چهار
من همیشه آرزوم بود یه روز به جنوب سفر کنم یا حتی از اونجا رد بشم و حالا بعد دو سال که لایق بودم و انتخاب شدم برای رفتن به اردو های راهیان نور، چندان ذوقی ندارم و بیشتر دوست داشتم برم مشهد.
پاییز واقعا نحسه. سوم مهر ماه حسین، بیست و هفتم مهر ماه رضا و امروز هم دو تا نوجوون شونزده ساله بر اثر تصادف فوت شدن
منطقه ما کوچیکه، همه به هم وصلیم و بخاطر همین مرگ و میر های اخیر،خصوصا مرگ ناگهانی حسین به شدت روم تاثیر گذاشته و مدام میترسم.
مامان حسین زن صبوریه؛ دیروز که رفته بودن سر خاک به خانومایی که همراهش بودن گفت به خودم آسیب نمیزنم فقط بذارید یکم سرمو بذارم روی خاکش بلکم عطر تنش به مشامم برسه :(( بعدم مدام میگفت حسین مادر من که دارم تمام تلاشم رو میکنم که زیاد گریه نکنم، که بیقراری نکنم تا تو به خوابم بیای. پس چرا نمیای؟ بیا یکم باهام حرف بزن جگرگوشهام.