اولین پست اینجا رو زمانی گذاشتم که بهمون وعده آزادی دادن. بابابزرگ رفته بود اصفهان سند های کارشناسی شده رو به همراه حکم اول آزادی آورده و تحویل دادگاه داده بود ولی دقیقا روزی که بهمون وعده داده بودن گفتن حکم لغو شده و اون برگه توی دستمون دیگه هیچ ارزشی نداره. لرزش دست های بابابزرگ بخاطر فشار عصبی وارده شده و گریه ها و بی قراری های سادات خانوم (مادر زندانیمون) واقعا ناراحت کننده بود. دیگه کسی امیدی به آزادیش نداشت چون این سومین باری بود که بهمون وعده پوچ میدادن. حتی دیگه کسی روش نمیشد بره ملاقات💔

امروز که توی کلاس نشسته بودم یکی از بچه ها اومد گفت دفتر کارت دارن. رفتم دفتر گفتن خواهرت زنگ زده و اونجا بود که خواهرم بهترین خبری که میتونست بهم بده رو داد. بالاخره عمو شهرام آزاد شد 🥹

خدایا شکرت؛ امشب راحت می‌خوابیم❤️