زمانی که اولین انشای پر مفهومم رو نوشتم یه دختر بچه سیزده٫چهارده ساله بودم. تازه استارت نوشتن رو زده بودم و امید داشتم در آینده مردم کشورم توی کتابخونه ها دنبال کتاب های من بگردن. دبیرمون گفته بود انشا با موضوع پاییز بنویسید و من اون روز توی اتاق پشتی نشستم و تمام کلمات توی ذهنم رو، روی کاغذ پیاده کردم. اون انشا برای منِ کلاس هشتمی فوق‌العاده بود و کلی از طرف دبیرمون و بچه ها تشویق شدم.

اون روز پاییزی، ما توی کلاس نشسته بودیم. هوا سرد بود، بارون نم نم میبارید، بچه ها همه دستاشون رو توی جیب کاپشن هاشون فرو کرده بودن و به من زل زده بودن؛ من هم که اشتیاق اون ها رو دیدم با اعتماد به نفس بیشتری براشون انشام رو خوندم.

راستش من دلم تنگ شده برای همون جمع نه نفره، کلاس سردی که حتی یه بخاری نفتی کوچک هم نداشت و همون مدرسه‌ای که میشه گفت امکاناتش تقریباً صفر بود. دوست دارم یه بار دیگه فارغ از همه اتفاقات چند سال اخیر توی همون کلاس چهارده٫پونزده متری جمع بشیم. دلم برای جشن های یلدا، جشن های بیست و دوم بهمن ماه و فوتبال بازی کردن با همون تیم درب و داغون تنگ میشه.

ما کلا نه نفر بودیم توی کلاس. من و خواهرم، از اون هفت نفر دیگه هم شیش نفرشون از طایفه مشرکان بودن. اتفاقات چند سال اخیر ما رو از هم دور که نه، کلا از هم جدا کرد و این برای منی که تقریبا همه‌ی رفقام رو از دست دادم خیلی سخت بود و هست. عمیقاً دلم برای همکلاسی هام قبل از اتفاقات چند سال اخیر تنگ شده وگرنه بعد اون اتفاقات دیگه برام تموم شدن.

اون زمان مائده، دختر خاله و رفیق صمیمیم خیلی تشویقم میکرد و می‌گفت من فکر میکنم تو نویسنده‌ی بزرگی بشی. مائده فکرش رو هم نمی‌کرد یه روزی ما دشمن خونی هم بشیم و حتی یه روزی من پا روی اون همه عشق و علاقه به شعر و ادبیات و رشته انسانی بذارم و برخلاف میلیم برم سمت هنر. و الان هم تصمیم داشته باشم در آینده رشته دانشگاهیم رو تغییر بدم.

خیاطی خوبه، باحاله،پر درآمد و آسونه ولی من هیچوقت نتونستم از ادبیات دست بکشم.