هشتاد و سه
خونهی ما و خونه پدرشوهرم توی یه حیاطه. همسرم هر دو هفته یکبار میاد خونه. منم از اول زندگیمون کلا برای شام و ناهار و.. خونه پدرشوهرم بودم (مثل همهی کسایی که تو روستامون شرایط زندگیشون مثل ماست) مثلا عروس خالمم همینطوره و فقط شبا برای خواب میره خونه خودشون. اونم نه تنهایی، با دختر خاله هام میره.
منم اوایل خونه پدرشوهرم میخوابیدم بعدش دیگه شبا خواهرام میومدن و خونه خودمون میموندیم.
اولین چیزی که خیلی خیلی اذیتم کرد، تفاوت ذائقه غذایی بود. توی خونه ما، یعنی خونه پدرم، تخم مرغ اصلا وعدهی غذایی برای شام و ناهار حساب نمیشد. نه اینکه ما همیشه گوشت و مرغ میخوردیم، نه. آخه ما با تخم مرغ اصلا سیر نمیشدیم😂 بعد چیزی که برام خیلییی پشیم ریزونتر بود این بود که وقتی مثلا برای ناهار تخم مرغ میخورن، تا وقتی شام آماده بشه دیگه چیزی نمیخورن و منی که عادت به خوردن عصرونه داشتم رو یکم معذب میکرد.
مورد بعدی که برام عجیب بود اینه که ما وقتی نوشیدنی، بستنی، خوراکی و.. میخوردیم و ظرف ها رو جمع میکردیم، بالافاصله ظرفارو میشستیم. یا خیلی که این شستن تاخیر داشت، یک الی دو ساعت بود. ولی مادر شوهرم گاهی پیش میاد که فنجون هایی که از شب قبل چای خوردن رو صبح میشورن!! این در حالیه که مامانم حتی برای پنج دقیقه تاخیر توی شستن فنجونا دعوام میکرد و میگفت ممکنه رنگ بگیرن و واقعاهم درست میگفت. تازه بعد ازدواجم متوجه میشم که چقدر مامانم صلاحمو میخواست.
خونه خودمون چون تنهام مواد غذایی نمیخریم. چون تا الان هرچی خریدیم خراب شدن(بخاطر اینکه من اکثر اوقات خونه پدرشوهرمم)
مورد بعدی که حتی از تفاوت ذائقه غذایی هم بیشتر اذیتم میکنه، آشپزی توی انباری گوشهی حیاطه. یه گاز قدیمی سه شلعه که بخاطر نداشتن ولوم باید با انبردست شلعه رو تنظیم کنیم :/ دیوارایی که حتی مار هم به راحتی میتونه روش بخزه و پشت انبوه زیادی وسیله که گوشهش چیده شدن، پره از سوسک و ملخ و مارمولک. مادرشوهرم خیلی وقته که توی خونشون آشپزی نکرده و بخاطر همین گازِ توی آشپزخونهی بالا هیچ وقت کثیف نمیشه. در عوض گازی که توی انباریه، انقدر چربی گرفته که دیگه تمیز نمیشه. جدایی از این یه حس بدی داره اونجا. من از انباری خیلی خیلی میترسم. اون اوایل زیاد اعتراض نمیکردم بعدش هم که سعی میکردم یه جوری بفهمونم که از آشپزی توی انباری خوشم نمیاد، مادر شوهرم اصرار میکرد که نه اینجا چربی مینشینه روی سطوح و...! من حتی روزا هم خونه خودمون تنها نمیمونم چون میترسم دیگه انباری که جای خود داره.
دوست دارم خونه خودمون آشپزی کنم ولی نمیذارن.
اون اوایل یه شب داشتم توی انباری کوکو درست میکردم و چون شب بود خیلی میترسیدم. از اول تا آخرش که اونجا بودم زنگ زدم به همسرم و باهم حرف زدیم و کمتر احساس ترس داشتم🤦♀ بعد از اون یه بار دیگه قرار بود آبگوشت بار بذارم. بهشون گفتم من پایین نمیتونم هم گرمه هم مارمولک داره، میترسم؛ میرم خونه خودمون بار میذارم. مادرشوهرم گفتن نههه میری اونجا گاز و کابینتاتون کثیف میشه😐 خب آشپزخونه همینه دیگه. هربار بعد آشپزی کثیف میشه و باید تمیزش کنیم. دکوری که نیست.
انباری خیلی خیلی گرمه وقتی هم که شعله های گاز و بخار غذا و.. باشه دیگه نور علی نور. کل بدنم عرق میکنه، عینکم اصلا روی دماغم نمیمونه و مدام سر میخوره. حتی حرفشم که میزنم حالم بد میشه.
ما دوتا اتاق داریم. اتاق خواب خودمون کمد دیواری داره و لباسا و وسایل شخصیمون رو چیدیم. اون یکی اتاق بخاطر اینکه دستمون یکم خالی بود قرار شد بعد عروسی کمد دیواری بزنیم و بخاطر همین تشکها و پشتی های سنتی و کناره ها و بالشت ها رو چیدیم روی سکویی که قراره بعدا اونجا کمد دیواری بخوره. تا الان سه بار افتادن و هربار ما چیدیمشون. ایندفعه مادرشوهرم اومد و بدون در نظر گرفتن من که هییی میگفتم اینجوری دوست ندارم، نصفشون رو دوباره چید روی سکو و نصف دیگه رو چید گوشه اتاق😐😐 هنوزم که من دارم میگم اصلا دوست ندارم و اتاق شلخته شده و.. بازم میگه نه همینجوری خوبه دیگه نمیوفتن😐
احساس میکنم بخاطر اینکه سنم کمه فکر میکنن چیزی بلد نیستم😑